یکسانسازی یا یکسانپنداری، یکی از مسئلههایی است که در مواجهه با زن ایرانی و بهطور خاص زن محجبه ایرانی با آن روبهرو هستیم. یکی از نقاط افتراق میان فضای اجتماعی و تجربه زیسته این زنان، شکلگیری یک برساخت کلان و ازپیشفرضشده است؛ برساختی که زنان محجبه، بهویژه آنان که چادر را بهعنوان پوشش خود انتخاب کردهاند، را در یک چارچوب واحد قرار میدهد. در چنین نگاهی، گفتمان مسلط اجتماعی این زنان را بهمثابه یک گروه همگن تصور میکند؛ گویی همگی از الگوی فکری و رفتاری یکسانی پیروی میکنند و مجموعهای از ویژگیهای ثابت و مشترک دارند. نتیجه این فرایند، تقلیل یک گروه متکثر به یک دستهبندی یکپارچه است؛ دستهای که در آن، تفاوتهای فردی و تنوع تجربهها کمتر دیده میشود و همه در یک صف واحد فرض میشوند.
در واقع آنچه اینجا رخ میدهد نوعی یکسانسازی و کلیشهسازی است؛ فرایندی که در آن یک گروه اجتماعی متکثر و متنوع، به مجموعهای یکدست و فاقد فردیت تقلیل پیدا میکند. در چنین وضعیتی، فردیت افراد دیده نمیشود و هویت آنها در قالب تصویری ازپیش ساختهشده تعریف میشود.
گاهی در مواجهه با خودم و دیگر زنانی که تجربههایی مشابه من بهعنوان یک زن محجبه دارند، این نکته برایم پررنگ میشود که چگونه زن محجبه اغلب بهصورت فردی تکبعدی درک میشود و مجموعهای از ویژگیهای ازپیشفرضشده به او نسبت داده میشود. در حالی که این زن، درست مانند هر زن دیگری، میتواند در اشکال و موقعیتهای متنوعی ظاهر شود و هویت خود را در قالبهای گوناگون به نمایش بگذارد. این وضعیت مرا به یاد سریال «سرگذشت ندیمه» میاندازد؛ جایی که ندیمهها با وجود تفاوتهای فردی، در یک نظام بصری و نمادین یکسانسازی شده بودند: لباسهای قرمز، کلاههای سفید و چهرههایی که در دل یک ساختار، به تصویری همگن و بیتفاوت نسبت به فردیت تقلیل یافته بودند.
دراین نگاه، گویی همه این زنان تفکراتی واحد و یکشکل دارند، به یک مدل سخن میگویند، به یک مدل رفتار میکنند، یک مدل سبد تفریحی و مطالعاتی دارند و تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند. انگار پروژه یکسانسازی زن مسلمان، پروژهای است که سالهاست درحال وقوع است و اتفاقاً همین پروژه موجب شده است که یک گفتار، یک عادت و یک گفتمان ثابت نسبت به این زن شکل بگیرد.
جملهبندیهایی از این قبیل که «مگر شما هم اینطور فکر میکنید؟»، «مگر شما هم به چنین مباحثی توجه دارید؟»، «مگر شما هم این کتابها را میخوانید؟»، «مگر شما هم این کارها را انجام میدهید؟» نشاندهندهی همین مسئله است. واژه «مگر» و پرسشهایی که بهدنبال آن مطرح میشود، اتفاقاً برای افرادی که در مواجهه با این زن نبودهاند یا حداقل در مواجهه با شخصیت واقعی این زن قرار نگرفتهاند، نوعی شوک فرهنگی ایجاد میکند؛ شوکی که نمیداند این زن، درعین وحدتی که دارد، دارای کثرتهای متعددی نیز هست.
بهبیان دیگر، زن محجبه را نمیتوان در قالب یک هویت واحد و یکدست توضیح داد. او درعین اشتراک در برخی ارزشها و باورها با دیگر زنان محجبه، از سبکهای زندگی، علایق، سلیقهها و تجربههای متکثر برخوردار است. این وضعیت را میتوان نوعی «کثرت در عین وحدت» دانست؛ جایی که اشتراکات، به حذف تفاوتها منجر نمیشوند. در این چارچوب، هر یک از زنان محجبه، چه آگاهانه و چه ناخودآگاه، درپی بروز فردیت خود هستند. این فردیت حتی در جزئیترین انتخابهای پوشش نیز قابل مشاهده است؛ از نوع لباسهایی که انتخاب میکنند، تا شیوه بستن روسری یا مدل چادری که برمیگزینند. درواقع، این انتخابها صرفاً عناصر ظاهری نیستند، بلکه حامل نشانههایی از هویت فردیاند؛ هویتی که در دل یک گفتمان مشترک شکل میگیرد، اما تلاش میکند تمایز خود را نیز به نمایش بگذارد.
زمانی که زنی چادر ساده ایرانی بر سر میکند و زنی دیگر چادر عربی را انتخاب میکند، هر یک در واقع جلوهای متفاوت از فردیت خود را به نمایش میگذارند؛ زیرا این انتخابها در بسترهای فرهنگی و زیسته متفاوتی معنا پیدا میکنند. همچنین، تفاوت میان زنی که برای روسری و ملزومات حجاب خود از اکسسوری استفاده میکند با فردی که کمتر به این جزئیات توجه دارد، نشاندهنده تنوع در شیوههای زیست و بیان هویت است. حتی زنانی که به هماهنگی رنگ لباس، ساقدست، روسری، کیف و دیگر اجزای پوشش خود اهمیت میدهند، در نگاه نخست ممکن است صرفاً در سطح ظاهری و سادهانگارانه دیده شوند، در حالیکه این انتخابها حامل معنا و نشانههایی از سبک زندگی و صورتبندی هویت فردی هستند. در همینجاست که تمایز میان نگاه روزمره و نگاه پژوهشگرانه آشکار میشود؛ نگاهی که بهجای توقف در ظاهر، به لایههای معنایی و اجتماعی پشت این انتخابها توجه میکند.
پژوهشگر باید بتواند این تفاوتها را ببیند و متوجه شود که این زن در تلاش است هویت خود را مستقلاً از دیگران تعریف کند؛ حتی از افرادی که در ظاهر بسیار شبیه او هستند. او میخواهد نشان دهد که متفاوت است و گفتارها و جهانبینیهای متفاوتی دارد. در واقع آنچه در اینجا دیده میشود نوعی عاملیت است؛ یعنی توانایی فرد برای انتخاب، معنا دادن به کنشهای خود و ساختن هویتی که صرفاً محصول تحمیل ساختارها و نگاههای بیرونی نباشد.
جدای از این، این زن نباید تبدیل به یک کلونی عجیبوغریب یا یک گفتار عجیبوغریب شود. به این معنا که چون محجبه است، نباید مجموعهای از پیشفرضها، چارچوببندیها و هنجارنامهها برای او تعریف شود و انتظار برود که حتماً در آن چارچوب قرار بگیرد. آن هم در چارچوبی که گاه اساساً بهاشتباه تعریف شده است. چارچوبی که اتفاقاً توسط گفتمانی فکری متمایز یا حتی متضاد با گفتمان فکری خود این زن محجبه طراحی شده و او را در اسارت فکری و هویتی خویش قرار میدهد.
یکی از این موارد را میتوان در تنوع اوقات فراغت زنان محجبه مشاهده کرد. زنان محجبه میتوانند اوقات فراغت متفاوتی داشته باشند و حتی گاه این اوقات فراغت کاملاً همراستا با اوقات فراغت سایر زنان جامعه باشد؛ اما آنها این اوقات فراغت را برای خود به یک مسئله معنادار تبدیل کردهاند. برای آن چارچوب تعریف کردهاند، آن را با اهداف، آرمانها و ارزشهای خود همراستا ساختهاند و اتفاقاً در همین مسیر حرکت میکنند.
حضور آنها در صحنههایی که در کنار زنان غیرمحجبه قرار میگیرند، مانند فضای کافه، لزوماً یک کنش مقاومتی نیست. این زن درحال جا انداختن خود در فضای زیست روزمره خویش است. مقاومت، آنگونه که در معنای سلبی آن فهم میشود، الزاماً از سوی این زن شکل نمیگیرد؛ بلکه این مقاومت، مقاومتی ایجابی است. یعنی نه صرفاً مخالفت با دیگری، بلکه تأکید بر حق حضور، زیست و کنشگری در فضای اجتماعی. این زن میخواهد بگوید که من اینجا بودهام، هستم و خواهم بود. این فضا، فضایی نیست که توسط گروهی خاص تصاحب شده باشد و هر فردی که خارج از آن گروه وارد شود، با برچسبگذاری مواجه گردد.
زن محجبه در فضایی قرار دارد که درگیر کثرت درعین وحدت است و از سوی دیگر در برابر قدرتی قرار گرفته که میکوشد عاملیت او را محدود یا سلب کند. او در برابر گفتمانی قرار دارد که زن محجبه را بهعنوان زن خانهنشین تعریف میکند و او را زنی میداند که باید از آنچه دیگران برایش تعیین کردهاند و از آییننامههای ازپیشتعریفشده پیروی کند. در حالی که در دین و ارزشهای اسلامیِ مورد اعتقاد همین زن، چنین تعاریفی وجود ندارد.
اتفاقاً این تعاریف بیشاز آنکه واقعیت زن محجبه را بازنمایی کنند، نشاندهنده برساخت گفتمانیای هستند که گفتمان رقیب برای این زن میسازد؛ برساختی که میکوشد او را در فضایی از مستورشدگی، غیاب و نبودن تعریف کند. در اینجا مسئله اصلی نه خودِ زن محجبه، بلکه بازنمایی اوست؛ اینکه چه تصویری از او ساخته میشود، چه ویژگیهایی به او نسبت داده میشود و چگونه بخش مهمی از تنوع، فردیت و حضور اجتماعی او در این بازنماییها نادیده گرفته میشود.
